تبليغاتX
بدون نام پدر میشه بزرگش کنم؟
من و پسرم...سرگردون ... تو ایران

بعضی اوقات فکر میکنی باید بمیری تا از رنج زندگی خلاص بشی

بعد میبینی نه

بزرگترین رنج، همین رنج انسان بودنه

یعنی تا وقتی انسان هستی، چون انسان هستی باید رنج بکشی

میخوای شاه باشی، میخوای گدا باشی، هر کس که باشی، چون انسانی باید رنج بکشی

و همه بنی بشر محکوم به رنج هستند، و این تنها امید زندگیه، اینکه همه آدم ها مثل تو گرفتارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 1:5  توسط نمیدونم | 

گنجشک با خدا قهر بود…

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 گنجشک هیچ نگفت و…

 خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 تو همان را هم از من گرفتی.

 این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 دشمنی ام برخاستی!

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  

 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم شهریور 1389ساعت 1:3  توسط نمیدونم | 

سلام

محمد روهام خوابیده

منم تو تاریکی نشستم رو سرش..اگه برق رو روشن کنم بیدار میشه

امشب دوتامون خیلی ترسیدیم

آخه همسایه بغلیمون دعواشون شده بود..پنجره هارو شکوندن

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 2:4  توسط نمیدونم | 

نمیدونم

اونجاش خیلی بزرگه.. منم مای بی بی بزرگتر میبندم

ببرمش دکتر؟بهم نمیخنده؟

نمیگه خوب از باباش میپرسیدی؟!! چی بگم..

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 17:38  توسط نمیدونم | 
دیشب تا صبح دستش رو سینم بود

 و آروم خوابیده بود

عاشقشم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 16:35  توسط نمیدونم | 
سلام

 

دلم نیومد سقطش کنم..

مثل یه ماهی بود..

حسش میکردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 16:27  توسط نمیدونم |